
همهچی از یه پرنده شروع شد.
یه زاغی اوراسیایی به اسم فندوق که وقتی جوجه بود، با دیدن هر خوراکی، انگار کنسرت هیجان برگزار میکرد: بال میزد، بدنشو تکون میداد، منقارش باز میکرد و تو لحظهای پر از زندگی، لقمه رو میگرفت و میخورد.
اما با گذر زمان، انگار فندوق یه زندانی شد توی ظرف غذاش. بیاشتیاق، بیهیجان، و فقط مشغول خوردن. تا اینکه یه روز با یه بسته میلوورم خشکشده برگشتم خونه.
لحظهای که میلوورم رو دید، برگشت به همون مدل جوجهگی: با شور بال زد، دهنشو باز کرد و مثل قبل با تمام وجود ازم خواست لقمه رو بدم.
من جا خوردم. واقعاً چی دارن این کرمهای خشک؟
بوشون کردم—بوی تخمه میداد.
برداشتم، خوردم.
نتیجه؟
نه مسموم شدم، نه چندشزده. اتفاقاً خوشمزه بود. یهجور مزهی خاکی، نمکی، ترد و عجیب. شاید از همون روز بود که ماجراجویی کرمخواری من شروع شد. هر روز چندتا، گاهی جلوی دوستا، گاهی یواشکی… تا رسید به جایی که حتی جلوی آشناها هم یکی “میزدم بر بدن”.
اما خب، موج اعتراضات خانوادگی سنگینتر از میلوورم بود.
یهجور کارزار خوراکی بهراه افتاد که باعث شد ترک کنم—دستکم در ظاهر 😆
🍗 فصل دعوا: فوش مرغ و خروسی که غیرتی شد
چند ماه قبل، فندوق رفت حیاط و زیر دستوپای یه خروسه قلدر گیر کرد. ما نجاتش دادیم، اما تا برسیم، خروسه یه نوک جانانه حوالهش کرد و زخمی روی بالش گذاشت. بعدها فهمیدیم فندوق احتمالاً بهش فوش مرغ داده بوده، و خروسه هم غیرتی شده 😆
فکر کن!
فندوق گفته باشه “تو هم مرغی مثل بقیه”، و خروسه با تمام غرورش تصمیم گرفته آبروشو حفظ کنه—خلاصه، یه درام حیاطی پر از منقار، غیرت و تراژدی پر.
زخم هنوز با فندوق مونده.
هر وقت چندتا پر روی اون نقطه رشد میکنن و میرسن به ۵ سانتیمتر، با خونریزی میافتن. فندوق ناراحته، من با دلسوزی نگاهش میکنم، و گاهی حس میکنم از نگاهش میخونم:
“چرا هنوز درد دارم؟ چرا اون روز فوشِ مرغ دادم؟”
🪱 بازگشت میلوورم: اینبار نه برای من
امروز، بعد از ماهها، تصمیم گرفتم دوباره براش میلوورم بخرم.
ولی اینبار، قول دادم خودم نخورم.
نه فقط برای ترک عادتی که خیلیها نمیپسندن، بلکه برای همراهی با زخمش.
اینبار، میلوورم یه خوراک نیست، یه پیامه. یه نماد کوچیک از همدلی، از بودن کنار کسی که زخم داره ولی هنوز اعتمادش رو کامل از دست نداده.
وقتی ظرف میلوورم رو گذاشتم جلوش، نگاهم کرد…
نه مثل جوجه، نه مثل اون فندوق بیتفاوتِ چندماهه، بلکه مثل دوستی که میفهمه این لقمه، یه عهد داره پشتش.
✨ لقمهای که معنای عشق داشت
گاهی شفای یه پرنده، توی دارو نیست… توی توجهه.
تو همدلی، توی اینکه نذاری تنها زخم بخوره.
و گاهی گذشت از چیزی که دوست داری، یعنی اینکه در دردِ دیگری سهم داشته باشی.
> ما آدمها معمولاً فکر میکنیم “تجربه” یعنی دیدن، لمس کردن، مزه کردن…
> اما گاهی تجربه، یعنی نخوردن. یعنی عقب کشیدن. یعنی اینکه خودتو از یه لقمه محروم کنی، چون دلکسی دیگه زخمیه.
میلوورم اون روز برای فندوق یه درمان بود،
برای من یه بیداری.
و شاید برای خوانندهای که اینو میخونه، یه یادآوری باشه که گاهی عشق، با یه لقمه شکل میگیره… یا با نخوردنش.

دیدگاهها