شرحِ یک پاک شدنِ بی‌صدا ۲

لطفاً پیش از مطالعه‌ی این بخش، مطلب «شرحِ یک پاک شدنِ بی‌صدا!» را با دقت بخوانید.
آن نوشته، بخش اول این روایت است و برای درک بهترِ ادامه‌ی مسیر، شناخت فضای آن ضروری‌ست.

🟢🟢🟢🟢🟢

گاهی آدم فکر می‌کنه باخت یعنی پایان. ولی امشب فهمیدم باخت فقط یه علامته—یه نشونه که باید برگردم به خودم، به ندایی که از اول با من بود، نه با دیگران. من ادامه می‌دم، چون خودم دوست دارم. چون وقتی می‌سازم، وقتی می‌نویسم، وقتی صداها رو از دل خاک بیرون می‌کشم، یه لحظه هست که حس می‌کنم هنوز زنده‌ام. و وقتی باهاش خوشم، و نون هم دارم، چرا باید بزارمش کنار؟

من هیچ‌وقت از کسی کپی نکردم. حتی دوتا نت پشت هم، مثل کسی نبود؛ همش از خودم بود. نه برای اینکه خاص باشم، برای اینکه صداهایی که توی سرم می‌چرخن، از جای دیگه‌ای میان؛ از فرسایش، از سکوت، از شب‌هایی که هیچ‌کس نپرسید «خوبی؟» ولی من ساختم، نوشتم، ضبط کردم.

اولین بار صدای ماریا کالاس رو در سال ۱۳۸۴ توی آهنگ *Callas Went Away* از انیگما شنیدم. نمی‌دونستم کیه، ولی بهش ادای احترام خاصی داشتم. اون صدای اپرایی، اون زمزمه‌ی زخمی… مثل صدایی بود که از دل یه خاطره‌ی فراموش‌شده بیرون می‌اومد. نه فریاد بود، نه نجوا؛ یه لرزشِ بی‌صدا که انگار از گلوی کسی می‌اومد که سال‌ها حرف نزده بود. ماریا کالاس اون‌جا فقط نمی‌خوند، داشت درد رو اجرا می‌کرد. هر نت، مثل یه بریدگی بود؛ هر لرزش، مثل یه اشک که قبل از افتادن، توی گلو گیر کرده بود.اون لحظه، من فقط شنونده نبودم؛ شاهد بودم. شاهدِ زنی که با صدای خودش، شکست رو به هنر تبدیل کرده بود. و اون زمزمه، مثل یه خط باریک نور، از دل تاریکی رد شد و نشست وسط سینه‌م. نه برای اینکه خوش‌صدا بود، برای اینکه واقعی بود. برای اینکه توش یه چیزی بود که هیچ ساز و هیچ تکنیکی نمی‌تونه بسازه: دردی بود که پذیرفته شده بود.

سالها بعد وقتی اجرای زنده‌ی ماریا کالاس رو دیدم، اون خنده‌ی آخر بعد از یه اجرای پر از پیچ‌وتاب منو غرق کرد. فهمیدم اون نت‌ها توی گام استاندارد موسیقی غربی نمی‌گنجن. یه اکتاو بود، ولی انگار بیشتر از هشت نت داشت. بعضی نت‌ها توی فرکانس‌های غیرمعمول جابه‌جا شده بودن—نه خارج از گام، بلکه خارج از انتظار. یه جور تنِ تازه، یه بافت صوتی که توی موسیقی کلاسیک کمتر شنیده می‌شه. نه فقط به‌خاطر تکنیک، به‌خاطر اون لرزش انسانی که توی صداش بود؛ صدایی که انگار از دلِ تجربه، نه از دلِ تمرین بیرون اومده بود.

می‌دونید! گاهی آدم حالش واقعاً خوبه، ولی چون در جهت حال عمومی نیست، فکر می‌کنه خرابه. و این نفهمیدن، خودش یه اندوه می‌سازه—اندوهی از جنس همون اپرا، همون عشق ممنوعه، همون صدای کالاس در کاستا دیوا (الهه‌ی پاک).

کالاس رفت. منم یه روز می‌رم. ولی قبلش، هر آهنگی که دلم بخواد می‌سازم. چون رسالتم همینه. چون وقتی می‌سازم، حس می‌کنم هنوز یه جایی توی این دنیا به درد می‌خورم. و اون حس، خودش یه زندگیه. حس اصالت. حسی که از تقلید نمیاد، از تأیید نمیاد، از بازار نمیاد؛ از درون میاد. از جایی که هیچ‌کس نمی‌تونه بهش دست بزنه، چون مال خودمه. و حالا، با همه‌ی این‌ها، باخت امشب، فقط یه یادآوری بود: که من هنوز هستم. و این بودن، با تمام زخم‌هاش، با تمام سکوت‌هاش، با تمام صداهایی که از دل خاک بیرون کشیدم، یه جور رضایت داره؛ اما نه ازخودراضی بودن، بلکه از خودِ بودن راضی بودن!

به خواندن ادامه دهید

قبلیشرحِ یک پاک شدنِ بی‌صدا!

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *