
اول نادیدهات میگیرند، انگار اصلاً وجود نداری، انگار هیچوقت نبودی. مثل یه لکهی بیاهمیت روی دیوار که هیچکس حتی نگاهش نمیکنه.
بعد مسخرهات میکنند، با لبخندهای زهرآلود، با جملههایی که قرار نیست اصلاحت کنند، فقط می خواهند لهات کنند. مثل پرت کردن یه کفش پاره وسط جمع، فقط برای خنده.
بعد فراموشت میکنند، نه از روی بیخبری، از روی تصمیم. حذفِ عمدی، مثل پاک کردن یه فایل مزاحم. مثل پاک کردن یه لجن از روی شیشههاشون، که فقط مانع دیدشون بود. بعد، وقتی در آستانهی موفقیت دیده میشوی، ناگهان یادشان میافتد تو کی بودی، نه برای تبریک، بلکه برای کنترل. برای اینکه موفقیتت، موفقیتِ بیاجازه است. مثل دیدن یه زندانی که خودش کلید سلولش رو پیدا کرده—و حالا باید دوباره زندانیاش کرد.
بعد تحمت میزنند، چون حقیقتت زیادی بیدفاعه، و دروغشون راحتتر پخش میشه. مثل ریختن جوهر روی صفحهی نوشتههاته، فقط برای اینکه کسی نتونه بخونه چی نوشتی.
بعد انرژیات را میبلعند، با جلسات بینتیجه، با وعدههای توخالی، با بازیهایی که فقط تو رو خستهتر میکنن. مثل دویدن روی تردمیل خاموش، که فقط عضلاتت رو میسوزونه بدون اینکه به جایی برسی.
بعد پولت را میخورند… نه با زور، با لبخند. با قراردادهایی که تو ننوشتی، ولی امضاش کردی چون خسته بودی. مثل دعوت به یه شام مجلل، که آخرش میفهمی صورتحسابش مال تو بوده.
و اگر هنوز ایستادهای، یعنی هنوز داری مینویسی، یعنی هنوز شکست نخوردی. نه چون قویای، چون هنوز باور نکردی که باید تسلیم شد. مثل کسی که هنوز داره توی کشتی سوراخشده پارو میزنه، چون نمیتونه غرق شدن رو باور کنه.ولی تهش همینه—فوقش میری توی حیلهی بعدیشون، یه نقشهی تازه، با رنگ و لعاب جدید، ولی همون هدف قدیمی: فرسایش. مثل تعویض قفس با یه قفس طلاییتر، ولی هنوز قفسه. از پیروزی خبری نیست، چون پیروزی تو توی تعریف اونا جا نمیگیره. فقط یه روز چشاتو باز میکنی، و میبینی اونا موفق شدن کلی زمان ازت تلف کنن. نه با جنگ، با لبخند. نه با زور، با تأخیر. مثل دزدیدن ساعتت، نه برای فروش، فقط برای اینکه نفهمی چقدر گذشته. و تو هنوز داری دنبال معنای شکست میگردی، در حالی که شکست، سالهاست اتفاق افتاده— نه با سقوط، با ادامه دادن. ادامه دادنِ بیثمر، ادامه دادنِ بیامکان، ادامه دادنِ بینجات. مثل آبی که توی لیوان ترکخورده میریزی، با امید اینکه شاید اینبار نریزه.
و من باختم: وقتی فهمیدم حتی اونهایی که منو میشناسن، هیچوقت واقعاً نخواستن بفهمن چی توی من داره میجوشه.
وقتی دیدم آرزوی این که بلاخره فراموش بشم، از جنس قهر نیست، از جنس نجاته—مثل یه مرگ قلابی که شاید تنها راه آرامشه.
وقتی فهمیدم خستگیام از مردم، از آشنا و غریبه، نه بهخاطر رفتاراشونه، بلکه بهخاطر حضورشونه؛ چون هر کدومشون یه مانع بودن، یه صد، یه دیوار، یه انکارِ بیصدا. با اینکه پلههای موفقیت رو طی کردم، ولی توی لحظهلحظهش ایمان نداشتم. چون هیچکس نبود که بگه: «برو، من پشتتم.» چون هیچکس نبود که حتی یه ذره از بارم رو قرض بگیره، نه پول، نه انرژی، نه حتی یه جملهی سادهی انگیزشی. وقتی اون روز شنیدم یه نفر در جواب سوال «اگه نوهات پول زیادی بخواد، میدی؟»، گفت بله!؛ فهمیدم من حتی نوه هم نبودم برای کسی. و اون لحظه، شکست واقعی اتفاق افتاد—نه وقتی زمین خوردم، نه وقتی خسته شدم، بلکه وقتی فهمیدم هیچکس حتی نمیخواست من بلند شم.
و من باختم: وقتی فهمیدم تمام تلاشهام برای دیده شدن، فقط باعث شد بیشتر فراموش بشم. وقتی فهمیدم موفقیت بدون پشتوانه، مثل بالا رفتن از نردبونیه که تهش به دیوار کسی وصل نیست.
وقتی فهمیدم آدمها حاضرن پول بدن برای نجات کسی که دوستش دارن، ولی برای من حتی یه جملهی گرم هم خرج نکردن.
وقتی فهمیدم انرژیای که من برای همه گذاشتم، هیچوقت برنگشت، حتی یه قطره.
وقتی فهمیدم من فقط یه ایستگاه بودم برای عبور، نه مقصدی برای موندن.
وقتی فهمیدم حتی آرزوی سادهام برای زندگی بیدردسر، زیادی بود برای این دنیا.
و وقتی فهمیدم، فراموش شدن، شاید تنها راهیه که میتونم توش واقعاً خودم باشم—بینیاز از اثبات، بینیاز از دیده شدن، بینیاز از نجات.
و من باختم، نه چون ضعیف بودم، چون هیچکس نخواست قوی بودنم رو باور کنه. و این، تلخترین نوع شکست بود.و حالا… نه صدایی مونده، نه مخاطبی. نه امیدی، نه حتی خشم. فقط یه سکوت سنگین، مثل صدای دستگاه شوک قلبی بعد از آخرین تلاش برای احیا.
آنوقت تو میفهمی: نه فقط باختی، بلکه دیگه حتی ارزش جنگیدن رو هم ازت گرفتن. و این، پایان نیست، این، پاک شدنِ بیصداست. مثل یه فایل که حذف شد، بدون هشدار، بدون بازیابی، بدون حتی یه پیام «آیا مطمئنی؟»
این، شکست نیست. این، انکارِ کاملِ وجوده. و تو هنوز داری نفس میکشی. ولی دیگه هیچکس منتظر صدات نیست.
حسین صباغی، بازهشیخ، ۲۷مرداد ۱۴۰۴
- برای ادامهی این روایت، مطلب «شرحِ یک پاک شدنِ بیصدا! (۲)» را نیز مطالعه کنید.

دیدگاهها